تو دستت هِل در آستین دارد
یک
دیدین وقتی یه چیز نو میخرید که باب میلتون هم بوده بعدش چه ذوقی میکنید؟ من صبح که بیدار شدم ذوق ته دلم قند بود که آب میشد از قصهای که شب قبل مینوشتم و امشب تمومش کردم. ذوقش رو دارم. نمیدونم تلقینیه یا نه ولی به دلم نشسته خیلی زیاد. کاش واقعا و اصولی خوب باشه :)
دو
وقتی رسیدم خونه اذان مغرب بود. خونه کثیف نبود. بیغوله بود. نماز خوندم و زیارت عاشورام. موهام رو شونه کردم و گوجه بالای سرم. از اتاق شروع کردم. لباس جا دادم. کاغذ و دفتر جمع کردم. وسایل رو سرجاشون گذاشتم. بعد رفتم آشپزخونه و حجمِ انبوه ظرف رو گذاشتم ظرفشویی. البته روشن نکردم و گذاشتم آخرِ شب که با ظرف شام ادغام شه و ساعت اوج مصرف برق هم نباشه. شام سیب زمینی طمعدار شده با سبزی سریت گذاشتم و برای خودم چای و هِل. لپتاپ رو باز کردم و قصهم رو. لیسانسهها شروع شد و دیدم. بعد هم سخنرانی آقا در حین شام خوردن. سیر و چاق و سرحال و کیفور نشستم پایِ لپتاپ با یه استکان دیگه چای و هِل. قَشنگ یک ساعت و ربع نوشتم و قصهم تموم شد. هرچند باید ویرایش کنم و ایرادات رو بگیرم ولی تموم شد :) تا جمعه بازش نمیکنم تا ذهنم بیطرف شه. جمعه باز میکنم میخونم و ویرایش میزنم. قصهم که تموم شد. ظرف جا دادم و ظرفشویی روشن شد. نخود لوبیا خیس کردم که فردا آبگوشت قابلمهای مَشتی بذارم.
فردا باید برم دانشگاه برای پژوهش. خداکنه خوب پیش بره :)